logo-mini

یادداشت های یک دیوانه

گزیده ای از کتاب “یادداشت های یک دیوانه”، نیکلای گوگول

داستان شنل

یکی از کارمندان که عمیقا از این جریان [به سرقت رفتن شنل آکاکی آکاکیویچ] متاثر شده بود، تصمیم گرفت حداقل با دادن توصیه ای عاقلانه به آکاکی آکاکیویچ را در این کار کمک کند. او گفت که مراجعه به پلیس بیهوده است، چون اگرچه ممکن است به امید دریافت تقدیرنامه از بالادستی ها، شنلش را به هر قیمتی پیدا کنند، اما او تا نتواند با ارائه مدرک قانونی لازم مالکیت شنل را به اثبات برساند، شنل را نخواهد توانست از اداره پلیس پس بگیرد. بنابر این بهتر این بود که به شخص متنفذی مراجعه کند و این شخص متنفذ می توانست با نوشتن یادداشتی و تماس گرفتن با مسئولین مربوط کارها را سریع تر به جریان اندازد. آکاکی آکاکیویچ چاره دیگری نداشت، لذت تصمیم گرفت که به دیدن این شخص متنفذ برود.

منصب و مقام این شخص متنفذ چه بود و دقیقا چه سمتی داشت تا به امروز معلوم نشده است. تنها می توانیم بگوییم که این شخص متنفذ تنها از چندی پیش متنفذ گشته بود و قبل از آن کاملا غیر متنذ بود. به هر حال حتی در موقعیت فلی اش هم در قیاس با آنهایی که بسیار متنفذ بودند، چندان متنفذ به حساب نمی آمد. ولی اغلب آنه در نظر طبقه ای از افراد کوچک و پیش پا افتاده می آید، در نظر طبقات دیگر مردم خیلی هم مهم و بزرگ جلوه می کند. به هر صورت این شخص تمام روش ها و طرق لازم برای تحکیم اعتبار و نفوذش به کار می گرفت. مثلا مقرر داشته بود کلیه کارمندان هنگام ورودش به اداره در سرسرا از او استقبال کنند، هیچ کس نمی بایست مستقیما به دفتر او مراجعه کند و همه امور می بایست کاملا از طریق سلسله مراتب انجام گیرد … در این روسیه مقدس ما، همه چیز از عشق مفرط به تقلید مسموم شده است و هر کس سعی دارد ادای مافوقش را درآورد. حتی شنیده ام کارمند دون پایه ای که به ریاست یکی از ادارات بی اهمیت دولتی گامرده شده بود بلافاصله قسمتی از اتاقش را دیوار می کشد و آن را «اطاق انتظار» می کند و دو دربان با یقه سرخ و نوار طلایی جلو در می گذارد تا هنگام ورود ارباب رجوع در را باز کنند – گرچه این به اصطلاح «اطاق انتظار» حتی به زحمت گنجایش یک میز تحریر را داشته است.

.

[پس از مرگ آکاکی آکاکیویچ] و بدین ترتیب انسانی برای همیشه از روی زمین محو شد و ناپدید گشت. انسانی که هرگز کسی به فکر حمایتش نبود، هیچ کس عزیزش نمی داشت و توجه هیچ کس را هم به خودش جلب نمی کرد، حتی توجه طبیعی دانی را که از مطالعه مگسی زیر میکروسکوپ نمی تواند صرف نظر کند. انسانی که ریشخند های همکارانش را با بردباری و بی اعتراض تحمل می کرد، انسانی که بی جنجال زیست و بی جنجال به خاک رفت و تنها در آخرین روزهای حیاتش همدمی گرامی به صورت یک شنل بر او ظاهر شد و جلوه ای به زندگی بی نورش بخشید، اما این رویا نیز دیری نپایید و صاعقه بدبختی بر سرش فرود آمد، مصیبتی چنان بزرگ که تنها ممکن است دامنگیر پادشاهان و یا بزرگترین اشخاص روی زمین شود.

.

داستان کالسکه

غذا که تمام شد، همه با رخوت و سنگینی مطبوعی در دل از جا برخاستند. آقایان همه پیپ هاشان را روشن کردند و به ایوان رفتند تا قهوه شان را را صرف کنند. حال دیگر همه دگمه های اونیفورم ژنرال، سرهنگ و حتی سرگرد باز بود، طوری ک می شد بند شلوار ابریشمی اشرافی شان را دید، اما افسران جزء، از سر احترام، هنوز همه دگمه هاشان را جز سه دگمه پایینی بسته بود.

ژنرال گفت:« همین حالا خودتون می تونید تماشا کنید و ببینیدش». بعد رو به آجودان باشی، که جوانی برازنده بود، کرد و گفت:« جناب سروان، لطفا بگو اون مادیان ابلق من رو بیارند. حالا خودتون می بینید» ژنرال پک عمیقی به پیپش زد و ابری از دود از سینه اش خارج کرد. «تازه هنوز قبراق قبراق نیست. تو این شهر خراب یه اصطبل درست و حسابی هم نیست. اما اسب من – پوف، پوف- اسب درست و حسابیه»

فیثاغور فیثاغوروویچ پرسید:« حضرت اشرف چند وقتیه -پوف، پوف، پوف- این اسب و دارند؟»

« پوف، پوف، پوف، خوب … پوف خیلی وقت نیست. دو سال پیش از محل پرورش اسب ها آوردمش»

« خوب،  وقتی که اوردیدش تربیت شده بود، یا همین جا خودتون رامش کردید؟»

« پوف، پوف، پوه، پوه … اوف … اینجا». ژنرال پس از آن در ابری از دود گم شد.

.

داستان ماجرای نزاع ایوان ایونوویچ و ایوان نیکیفوروویچ

ایوان ایوانوویچ مرد خدا ترسی است! هر یکشنبه پوستینش را به تن می کند و به کلیسا می رود. هنگام ورود، رو به هر چهار جهت تعظیم می کند سپس معمولا در جای ویژه هماوازان قرار می گیرد و با صدای بم فوق العاده اش سرود می خواند. وقتی مراسم تمام می شود ایوان ایوانوویچ فورا خارج می شود تا از فقرای مقابل کلیسا دیدار کند. اگر مهربانی ذاتی  وادارش نمی کرد شاید هرگز به چنین وظیفه ملالت باری تن نمی داد.

از میانشان پیرزن افلیج و مفلوکی را با لباس های مندرس و پاره پیدا می کند و می گوید:« روزبخیر، زن بیچاره! از کجا می آیی؟»

«از مزرعه می آیم، آقا! سه روز تمام است که چیزی برای خوردن یا نوشیدن پیدا نکرده ام، و حتی بچه هایم از خانه بیرونم کرده اند.»

«زن بیچاره! اینجا چرا آمده ای؟»

«آمده ام ببینم نانی، چیزی می توانم از کسی گدایی کنم آقا.»

ایوان ایوانوویچ می پرسد:«هوم، پس کمی نان می خواهی؟»

«بله، نان می خواهم، عین یک خرس گرسنه هستم.»

«هوم، فکر می کنم اگر کمی گوشت هم گیرت بیاید بدت نیاید؟»

«هرچه شما مرحمت بفرمایید، ممنون می شوم.»

« هوم، گوشت بهتر از نان است، نه؟!»

«برای پیرزنی که از گرسنگی دارد تلف می شود، چه فرقی می کند؟ هرچه لطف کنید، منتش را دارم.» و معمولا پس از این حرف پیرزن دست به سویش باز می کند.

ایوان ایوانوویچ جواب می دهد:« برو، برو دست خدا به همراهت. خوب، معطل چه هستی؟ چرا ایستاده ای؟ من که با تو کاری ندارم!» و پس از آنکه پرس و جوهای مشابهی از دو یا سه نفر دیگر به عمل می آورد، عاقبت به سوی خانه راه می افتد، یا نزد ایوان نیکیفوروویچ می رود تا گیلاسی ودکا بخورند و یا سری به قاضی یا شهردار می زند.

.

باید اعتراف کنم که هیچ نمی فهمم چطور زن ها قادرند با دو انگشت به همان سادگی که از دسته قوری می گیرند، دماغ مردها را بچسبند. حال یا دست هایشان مناسب این کار خلق شده است و یا دماغ ما لایق چیزی از این بهتر نیست.

.

قاضی رو به کارمندش کرد و گفت:« شکایت نامه را بخوان، تاراس تیخونوویچ.»

تاراس تیخونوویچ بعد از آنکه دماغش را با دو انگشت فین کرد – این کار را فقط کارمندان دادگاه های شهرستان خوب بلدند – مدرک مزبور را برداشت و شروع به خواندن کرد …

… منشی پس از انجام تشریفات لازم، یعنی پاک کردن دماغش با صدای بلند و بدون استفاده از دستمال- کاری که همیشه پیش از شروع خواندن متن انجام می داد .

.


پی نوشت:

زمانی که کتاب “یادداشت های یک دیوانه” را شروع کردم، دو داستان اول از نظر ادبی و داده های اطلاعاتی که بیشتر به دنبال آشنایی با ادبیات روسیه بودم، چشمگیر نبود. بنابراین هیچ گزیده ای از این کتاب را در شبکه های اجتماعی منتشر نکرده و جایی هم یادداشت نکردم.

از داستان سوم به بعد – دماغ- داستان رنگ و بویی متفاوت پیدا کرد. در این زمان مسافرت بودم و زمان کافی برای مطالعه وجود داشت. اما دسترسی به سیستم و نت نبود. بنابر این بر خلاف گذشته، تمام این بریده های کتاب، پس از اتمام مطالعه نوشته شده و از آنجایی که زیاد رقبت به مطالعه مجدد داستان و رمان ندارم، بازخوانی و گزیده نویسی “یادداشت های یک دیوانه» به طور مطلوب و مفصل انجام نشد.

درباره کتاب:

نکات قابل توجه در کتاب، توصیفات مکرر از افراد و مکان هایی هست که داستان حول آنها اتفاق می افتد. نویسنده در مورد کلیه افراد تاثیر گذار داستان ها، شرح مفصلی بیان می کند. در جای، جای کتاب، سرمای روسیه و مردم آن قابل درک است. استفاده مکرر افراد از ماده ای به نام “انفیه” قابل توجه است و به نظر می رسد از نان شب هم واجب تر است. فراوانی نام “ایوان” و توجه نویسنده به احترامات اشراف روسیه به صورت ویژه قابل ملاحظه است.

وقتی «گوگول» شروع به تعریف و تجدید از فرد، مکان یا حالت خاصی می کند، می توان برق زدن چشمانش را در نوشته ها دید، وقتی که کلمات را پشت سر هم ادا می کند، انتهای پاراگراف، دلش غنج می رود و با یک حصرت ادامه ی داستان را بیان می کند.

داستان شنل، بسیار تاثیر گذار بود و داستان کالسکه مانند ترمز قطار، ناگهان تمام شد!

و در پایان از جناب دکتر افشین زرگر بابت معرفی این کتاب سپاس گزارم.


نظر بدهید