logo-mini
او بازگشته است

او بازگشته است – تیمور ورمش

او بازگشته است – تیمور ورمش

گزیده ای از کتاب پر فروش آلمانی و ترجمه شده به ۳۸ زبان دنیا

” او بازگشته است”  نویسنده: تیمور ورمش

من می دانم چه انتظاری باید از روزنامه هایمان داشته باشم. یک فرد ناشنوا، آن چیزی را می نویسد که یک نابینا به او دیکته می کند، ابلهی روستایی آن را ویرایش می کند و همکارانش در بقیه نشریات از روی آن می نویسند. هر داستانی از نو طراحی می شود، با همان دروغ های تکراری و بعد به عنوان یک مخلوط فوق العاده به خلق بی خبرارائه می شود.
.

کیوسک در اولین ساعات متعلق به کارگران ساده و بازنشستگان بود. زیاد حرف نمی زدند، سیگار و روزنامه های صبح را می خریدند. به خصوص یک روزنامه به نام “بیلد” نزد افراد سالخورده بسیار محبوب بود. فکر کردم شاید به این دلیل که ناشر آن از فونت بسیار درشتی استفاده می کرد تا کسانی که مشکل بینایی داشتند هم از دریافت اطلاعات محروم نمانند. پیش خود اعتراف کردم ایده فوق العاده ای که حتی به ذهن گوبلز ساعی هم نرسیده بود. بدون شک با اتخاذ این تدبیر، می توانستیم هیجان بیشتری در بین این گروه از مردم به وجود آوریم. خودم در آخرین روزهای جنگ که تجربه کردم، متوجه شدم درست افراد سالخورده “فولکس اشتورم” چندان هیجان و مقاومت و تمایلی به فداکاری نداشتند. چه کسی حدسش را هم می زد که ابزاری ساده مانند فونت درشت، چنین تاثیر به سزایی داشته باشد؟
.

… اجازه ندادم من را وادار به شتاب کنند. یک پیشوای واقعی فورا و حتی با مشاهده ی کوچکترین جزئیات متوجه می شود که چه زمان طرف مقابل سعی در به دست گرفتن کنترل وضعیت دارد. وقتی دیگران می گویند “زودباش، سریع”، یک پیشوای واقعی همواره تلاش می کند از تسریع بخشیدن به یک اتفاق یا اقدامی اشتباه و عجولانه پیشگیری کند.
به این وسیله که وقتی دیگران مانند یک دسته مرغ وحشت زده به این طرف و آن طرف می دوند، او احتیاط خاصی را پیشه می کند.
.

آدم باید حریفان سیاسی خود را در لحظه مناسب لگدمال کند. نه وقتی که چیزی برای گفتن به ذهنش نمی رسد، بلکه زمانی که تلاش برای گفتن چیزی دارد.
.

یعنی اگر کله سحر ساعت ۹ صبح تلفن زنگ نمی زد و یک خانم با نامی غیر قابل تلفظ با ریشه اسلوانیایی پشت خط نمی بود، ساعت یازده بیدار می شدم. یودل هرگز این گونه تلفن ها را وصل نمی کرد، ولی ظاهرا یودل هم حالا بخشی از تاریخ آلمان شده بود. خواب آلود در پی گوشی تلفن بودم.
«هرمف؟»
صدایی با شادی بی رحمانه ای، وجد کنان گفت :«روز بخیر، من گروتسژیک از فلش لایت هستم!»
آن روز صبح بیشتر از هر چیز از آن همه شادابی خشمگین شدم که گویی از سه ساعت پیش بیدار است و حتی دور فرانسه هم دویده. به علاوه بخش اعظم این لجاجت بر صبح زود بیدار شدن تنفرانگیز او، همه چیز بود جز یک کار بزرگ.
درست در برلین با افراد زیادی برخورد کرده ام که به صراحت گفته اند، برای این صبح زود بیدار می شوند تا بتوانند زودتر محل کار خود را ترک کنند. من به چندین نفر از این فلاسفه ی هشت ساعت کاری توصیه کردم که بهتر است شب ها ساعت ۱۰ کار خود را آغاز کنند. بعد می توانند صبح ها ساعت شش به خانه بروند تا شاید حتی قبل از ساعت معمول بیدار شدن به خانه رسیده باشند. بعضی این را یک پیشنهاد جدی دانستند. من به نوبه ی خود عقیده دارم که فقط نانواها باید صبح های زود کار کنند.
و البته بدیهی است گشتاپو، برای اینکه اراذل بلشویک را از تخت بیرون بیاورد.
.

این یک اشتباه همگانی است که یک شخصیت پیشوا باید همه چیز را بداند. او که نباید همه چیز را بداند. حتی نباید بیشتر چیزها را بداند. بله حتی می تواند تا آنجا پیش برود که مجبور نباشد هیچ چیز بداند. می تواند بی اطلاع ترین بی اطلاع ها باشد.
بله، حتی می شود پس از بمباران غم انگیز دشمن، کور و کر شده باشد. یا حتی یک پایش چوبی باشد. یا حتی بدون دست و پا باشد. طوری که هنگام بالا بردن پرچم، دادن سلام آلمانی، برایش غیر ممکن باشد و زمان خواندن سرود آلمان، اشکی تلخ از چشم های بی نورش به پایین بغلتد.
حتی می گویم، یک شخصیت پیشوا می تواند بدون حافظه هم باشد. کاملا فراموشی داشته باشد. چون استعداد خاص پیشوا، انبار کردن حقایق خشک نیست، استعداد خاص او تصمیمات سریع و بر عهده گرفتن مسئولیت آنها است. تمایل خاصی به بی اهمیت نشان دادن این موضوع است.
بر اساس لطیفه قدیمی که می گوید ادم که کارتون های اثاث کشی را حمل نمی کند، بلکه مسئولیت ها را.
در یک کشور ایده آل، پیشوا ترتیبی می دهد که هر آدمی در جای درست، تاثیر گذاری کند.
.

شاید حدود ساعت ۹ در اثر یک صدای جهنمی از خواب بیدار شده بودم، گویی بالشم کنار یک ارگ قرار داشت. غضبناک بلند شدم، با عجله کنار پنجره رفتم، بیرون را نگاه کردم و مرد را دیدم که با دستگاه برگ فوت کن جان می کند. بلافاصله خشمگین تر شدم، زیرا با مشاهده ی درختان دور و بر متوجه شدم که باد در آن روز به شدت می وزید.
اینقدر قابل تشخیص بود که درست در آن روز، راندن برگ ها از جایی به جای دیگر، کاری کاملا بیهوده است. ابتدا فکر کردم با عجله بیرون بروم و با عصبانیت او را مخاطب قرار دهم، بعد فکر بهتری به ذهنم رسید. آخر حق با من نبود.
آن مرد یک دستور گرفته بود. دستور هم این بود: برگ ها را با باد دور کن! او هم این دستور را اجرا می کرد. با چنان وفاداری متصبانه ای که به خوبی می توانست با سایتسلر رقابت کند.
مردی به دستورات عمل می کرد، به همین سادگی بود. آیا در حین انجام کار گله می کرد؟ آیا گریه می کرد که با این باد، کاری بیهوده است؟ نه، او با شجاعت و شکیبایی و سر و صدا، وظیفه ی خود را انجام می داد. درست مانند هزاران سرباز وفادار اس.اس که بدون در نظر گرفتن فشاری که رویشان بود، وظیفه ی خود را انجام دادند. با وجود اینکه آنها هم می توانستند غرولند کنند.
.

یک ملت سالم، هر بیست و پنج سال، نیاز به یک جنگ و خونریزی دارد.
.

همه چیز بسیار آرام و عادی بود و از آنجا که من از فضاهای سبز و پارک های کوچک استفاده می کردم، چیز زیادی وجود نداشت که نیاز به توجه خاص من داشته باشد.
جز یک زن دیوانه که خم شده و تلاش می کرد در چمنی که مدت زیادی کوتاه نشده بود، مدفوع سگ خود را پیدا کند و آن را بردارد. لحظه ای فکر کردم شاید یک بیماری همه گیر، دلیل این جنون باشد.
البته به نظر نمی رسید این کار برای دیگران عجیب باشد. برعکس، آن طور که کمی بعد متوجه شدم در اینجا و آنجا نوعی دستگاه اتوماتیک وجود داشت که این زن های دیوانه می توانستند از آنها کیسه نایلون های کوچکی بیرو بکشند.
ابتدا به این نتیجه رسیدم این زنان، کسانی هستند که آرزوی بچه دار شدن آنها برآورده نشده و این اقدام شکلی از هیستری است که در شکل مراقبت مبالغه آمیز از تمام نژاد سگ ها بروز کرده است.
بعد پیش خودم اعتراف کردم، ارائه کیسه نایلون به این موجودات مفلوک، راه حلی به غایت واقع بینانه بوده است. البته در دراز مدت، وظایف اصلی این زنان به آنها واگذار می شد، ولی شاید باز یک حزب مخالف این کار بود. با این موضوع که همگی آشنایی دارند.
.

کسی که بعد از بچه دار شدن راه خود را بکشد و برود، دیگر چه خوک کثیفی است؟
.

طبعاً آدم بدون یک جهان بینی محکم هم هیچ شانس و در دراز مدت، هیچ حقی برای زنده ماندن ندارد.
بقیه کارها را هم تاریخ انجام می دهد.
.

پیشوا بدون ملت خود، هیچ نیست. البته پیشوا بدون ملت خود هم چیزی هست، ولی بعد کسی نمی بیند که او کیست. این موضوع را می توان برای هر آدمی با یک شعور سالم قابل درک کرد، زیرا درست مثل این می ماند که موتسارت را در جایی نشاند و بعد به او پیانو نداد. دیگر کسی متوجه نمی شود که او یک نابغه است.
در اینجا حتی یک کودک نابغه هم نمی تواند با خواهر خود برنامه اجرا کند. خب دخترک ویلن خود را داشت، اما اگر ویولنش را می گرفتند، دیگر چه داشت؟ دو کودک که حداکثر می توانستند اشعاری با لهجه زالسبروگی دکلمه کنند یا چیزی را که مورد علاقه همه بود انجام دهند، این که در تمام اتاق های نشیمن در روزهای کریسمس وجود دارد.
ویلن پیشوا هم مردم هستند.
و همکارانش.
.

برای مثال ناپلئون را در نظر بگیریم. بدون شک این مرد یک نابغه بود، ولی فقط روی «ویولن» نظامی! از طریق همکارانش هم شکست خورد. حال این سوال برای هر نابغه ای مطرح است که چه همکارانی را باید انتخاب کند؟
فریدریش کبیر، ژنرالی به نام کورت کریستف گراف شورین را داشت که اجازه داد در راه کشورش، روی اسب با گلوله کشته شود. در حالی که هنوز پرچم در دست داشت. یا یکی مثل هانس کارل فون وینترفلد. این مرد در ۱۷۵۷ زیر ضربات شمشیر کشته شد. اینها را می گویند همکار! ولی ناپلئون چه؟
در اینجا باید گفت که اون بدشانس بوده و این تازه مودبانه گفته شده است. یک اقتصاد همراه با پارتی بازی خانوادگی از بدترین نوعش که خویشاوندان در صف آن ایستاده بودند.
ژوزف، برادر ابله در اسپانیا، ژنرال برنادوت با خواهر زن برادرش ازدواج کرد، ژروم، برادر دیگر هم وستفالن را گرفت، خواهرانش هم با کنت هایی ایتالیایی وصلت کردند و بعد آیا کسی از او سپاسگزار بود؟
بدترین پارازیت هم لویی بود که ناپلئون به عنوان پادشاه به هلند فرستاد و او هم به دلخواه وظیفه پادشاهی خود را تغییر داد، گویی خودش هلند را تسخیر کرده است. با چنین همکارانی نمی شود جنگ کرد یا بر دنیا حکومت نمود.
.

همه در مبارزه با موش ها هم عقیده هستند، ولی وقتی جریان جدی می شود، ترحم با یک موش زیاد می شود. باید توجه کرد که فقط ترحم است و نه تمایل به نگهداری از موش
.

داشتن سن و سال خاص، همیشه امتیازات خود را دارد. برای مثال من بسیار خرسندم که در سی سالگی به سیاست رو آوردم. در سنی که ادم به لحاظ جسمی و جنسی به اولین دوران آرامش خود می رسد و به همین دلیل هم می تواند با تمام قدرت روی اهداف اصلی خود تمرکز کند، بدون اینکه عشق جسمانی دائم وقت و اعصاب او را به سرقت ببرد.
.

امروزه هم خوانندگان آن چیزی را پر محتوا می دانند که حتی المقدور برایشان غیر قابل درک باشد و هسته اصلی آن از حدسیات قابل تشخیص و مثبت تشکیل شود.
.

پست ترین غریزه های انسان، مطمئن ترین متحدان او هستند. به خصوص وقتی آدم هیچ متحدی نداشته باشد.
.

کسی که از طریق شمشیر زنده است، توسط شمشیر هم کشته خواهد شد. حتی اگر شمشیرش یک دستگاه عکاسی باشد.

.

یکی از اولین اقدامات من، ممنوع کردن این دستگاه های تلفن [همراه] خواهد بود. به عبارتی دست کم فقط برای عناصر پست نژاد، آزاد و حتی اجباری باشد.
بعد آنها می توانند روزهای متمادی در خیابان های شلوغ برلین مثل جوجه تیغی های زیر ماشین مانده، روی زمین بمانند.
این کار هم فواید عملی خود را دارد. در غیر این صورت، جرم محسوب می شود! البته با این وضعیت مالی دولت، به صرفه تر است که نیروی هوایی وظیفه انتقال آشغال ها را بر عهده بگیرد، ولی فایده اش برای نیروی هوایی چه خواهد بود؟

.

 


نظر بدهید