logo-mini

استادان و نا استادانم

گزیده ای از کتاب “استادان و نا استادانم”، عبد الحسین آذرنگ

گاه دشمنان غدار، مخالفان بی رحم، یا منتقدان سنگدل ما تاثیری در تصحیح کردن خطاهایمان می گذارند که هیچ خویشاوند مهربان یا دوست همدلی نمی گذارد. کدورت ها که فرو بنشیند، تاثیرهایی که بدروشی ها و بدمنشی ها در ما باقی گذاشته است، چه بسا بتواند مانند سازوکارهای تبدیل کردن اطلاعات منفی به مثبت عمل کند.

.

عشق حبیب را به پدر، تا آن زمان میان هیچ یکی از دوستان و آشنایان دور و برم ندیده بودم، و مناسبات دوستان پدر و پسر از عجیب ترین پدیده هایی بود که فکر مرا برای نخستین بار به خود جلب کرد. قانون ترس،و ترس از پدر، به ویژه در آن محیط فئودالی که بر فضای خانوادگی همه ما حاکم بود، نخستین بار با حبیب ترک برداشت. دست انداختن مادر و برادر و سایتر اعضای خانواده، شورش گرایانه ترین رفتار در مقایسه با مناسبات در خانواده ما بود.
حبیب با هجو و هزلش دری را به فضای تازه ای باز می کرد که من در آن احساس آزادی می کردم، آزادشدن از قید و بندهایی که پیش از حبیب، آنها را نمی دیدم، نمی شناختم، وجودشان را جایی در ذهنم حس می کردم، اما نمی توانستم کاری کنم که بروزی بیرونی پیدا کنند و ملموس باشند. حبیب انگار سطل می انداخت و چیزهایی را از ته چاه بیرون می کشید و نشان می داد. او نخستین معلمی بود  که به من یاد داد به سراغ احساس های پنهانی درونیم بروم، از آنها دور نشوم، به یاری قالب های مناسبی که به آنها کلمه می گویند، بیرونشان بکشم و به خودم و دیگری، دست کم به دوستی نزدیک، نشان دهم.
حبیب به بسیاری چیزها که تحلیل و تعریف نشده، مفروض، مسلم، بدیهی، تردید ناپذیر و گاه تابو می انگاشتیم، نزدیک می شد، در آنها گاه شک می کرد و گاه آنها را به تمسخر می گرفت. دنیای اطراف با حبیب عوض می شد. ابهت، افتخارات، ارزش ها و قرارداد های خدشه ناپذیر دنیای فئودالی در گفت گوهای طولانی با حبیب، فرو می ریخت. او نخستین آموزگار آزادی من بود.

.

دانشجو که شدم، کتابخوان بودم. کتابخانه بزرگ دانشگاه و استادان بسیار در رشته ای مختلف، که می توانستند عظش مرا به دانستن فروبنشانند، در عوض حالتی از بی قراری، بی تابی، پرخوری شتاب آلود و بدون درست جویدن در من ایجاد کردند.  انباشت سریع، بدون فرصت لازم برای دسته بندی و نظم بخشی، پیشامدش سوءفاهمه بود. نمی دانستم و نیاموخته بودم ذهنم را چگونه و با چه راهبردی و برپایه چه نوع جدول زمان بندی از خواندنی ها پر کنم. می خواستم کناب های کتابخانه های دانشکده های مختلف را یکجا ببلعم …
… پس از گذشت سالیان متمادی، مبحث هایی از علوم پزشکی، علوم مهندسی، یا اقتصاد کشاورزی، یا روشهای تجزیه مواد را که به حافظه سپرده بودم، هنزو با جزئیات به یاد می اورم. انگار همه مباحث علوم کم و بیش به یک نسبت برایم جالب بود. از کلاسی به کلاسی، از درسی به درسی ، از جلسه سخنرانی و بحثی به جلسه و مجلس بحث دیگری می رفتم، اما جدا از جاذبه های بحث ها و دیدگاه های مختلف، مسئله ای که در ان زمان قادر به حل کردن آن نبودم، مغایرت ها و تعارض هایی گاه آزار دهنده بود، البته آزاد دهنده از نظر من.
در آن زمان به رشته ای نظم و وحدت بخش نیاز داشتم که فکری را از من دور کند، و برای داوریدرباره آن چه در اندیشه و پیرامونممی گذرد، ضابه هایی، معیارهایی، یا راه هایی بی تعارض در اختیارم بگذارد . در این مشکل تازه بروز کرده در زندگیم، بخشی از تقصیر متوجه من و تربیت های ناکافی و گاه نادرست پیشینم بود، اما بخشی هم متوجه سامانه آموزشی بود.
بعد ها که مدتی خارج از ایران در یکی دوکشور تحصیل کردم، و با روش های آموزشی سنجیده تری آشنا شدم، نقش تاثیرگذار استاد راهنما را شناختم. در میان استادان راهنما، شماری که تبحر و در عین حال احساس مسئولیت بیشتری داشتند، به کمک روش هایی که می شناختند، استعدادها و توانایی ها، نیز کمبودها و کاستی های دانشجو را تشخیص می دادند و مسیرهایی برای مطالعات و درس هایی برای آنها انتخاب می کردند و پیشنهاد می دادند که استعداد ها و توانایی های آن ها را تقویت و شکوفا می کرد.

.

وقتی عصرها در راهروهای شلوغ دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان از میان کارمندان دانشجو شده می گذشتم و دو فضای متفاوت [دانشگاه شیراز) را با هم مقایسه می کردم، تازه فهمیدم که تاثیر دانشجویان و ترکیب آنها بر استادان، شاید دست کمی از تاثیر استادان بر دانشجویان نداشته باشد. تاثیر نادانشجویی بر نااستادی، کم از تاثیر نااستادی بر نادانشجویی نیست.

.

برای یکی از دانشجویان رشته ای دیگر، از یک کتاب انگلیسی خلاصه ای تهیه کردم که پایانامه ای ۱۰۰ صفه ای شد و نمره عالی گرفت. استادش حتی از او نپرسیده بود که اطلاعات آن پایان نامه بر اساس چه منابعی است. عجیب تر از این، سال بعد همان پایان نامه جزوه درسی  دانشجویان شد. من این کار بد را در مناسباتی دوستانه و محض دوستی مرتکب شده بودم، اما شمار از دانشجویان زبان انگلیسی پول می گرفتند و مطالبی را ترجمه می کردند.
شماری از دانشجویان زبان فارسی هم پول مختصری می گرفتند و مطالب ترجمه شده را به اصطلاح “ویرایش ادبی” می کردند و “کارگاه تزسازی و تزپردازی”، بخشی از مواد و مطالب جزوه های درسی تنی چند از استادان را تامین می کرد.
چند دسته از این صنعت راضی بودند و امور به خیر و خوشی می گذشت. ان چه در این میان ناپدید می شد، پژوهش و وظایف پژوهشی استاد و دانشجو بود. آنچه ظاهرا دانشگاه از آن اطلاع نداشت، شبکه ای نامرئی بود که به سرعت می توانست پایان نامه ای را سرهم کند و دستمزدش میان چند یا چندین نفر قسمت شود، و با نمره ای عالی به تصویب برسد.

.

و اما درباره استادم ابوالحسن نجفی. روش تدریس و سیر و سلوک او با استادان دیگر تفاوت های بسیاری داشت. او راستگو بود، و از هرگونه تظاهر و ریا به دور. به نادانسته هایش اقرار می کرد، که از نظر دانشجویان نامعمول  می نمود. از روی یدادداشت درس می داد، که این هم از نظر آنها عجیب بود. برای هر درسی خودش را اماده می کرد و یادداشت بر می داشت، و این هم در آن محیط دانشگاهی، متعارف نبود. گمان می کردند استاد کسی است که همه چیز را از بر داشته باشد و معلومات را از حافظه و با بیانی اعجازی به گونه ای به آن ها انتقال دهد که بر حجر نقش شود، و آن ها را از هر گونه خواندن و جست و جو کردن بی نیاز سازد. استادی که آن ها را به شک، درنگ، دقت ورزی، و بازنگری در دانسته ها و فرضها دعوت می کرد، اضطراب آور، بی فایده و ناموفق بود.
استاد ش. و ج. و ک. را می پسندیدند که درس ها را قصه وار و با آب و تاب نقالی می کردند، و شنیدن همان و نوشتن شنیده ها بر برگه های امتحانی و گرفتن نمره های عالی همان.
شاید به همین سبب بود که نجفی از دانشجویان دور و دورتر شد، و به جمع های کوچکتری از دانشجویان روی آورد که گوش های شنوا و ذهن های کنجکاو و مشتاقی در آنها می یافت.

.

در خرداد ۱۳۴۹ درسم تمام شد. مدیر گروه تاریخ مرا به دفترش خواند و گفت:« خدمت نظام وظیفه ات را به پایان ببر و یکراست بیا این جا و مشغول شو!»
او خیال می کرد از این پیشنهاد مملو از لطف، بال شعف در می آورم، در دو سال دوره سربازی بال بال می زنم، بعد سراسیمه خود را می رسانم، و می گویم استاد آدم و در خدمتم. او نمی دانست که استاد دیگری در همسایگی او، نظام ارزش های ما را دگرگون کرده بود،  نیز نمی دانست که در میان دانشجویانش ممکن است موجودات زنده ای یافت شوند که نه گذر سال، بلکه ماه و هفته، آنها را متحول کند. تعجب او وقتی زیاد شد که پس از سربازی، سراغ شغلی بی نام، بی نان، و بی آب رفتم. و وقتی توی چشمانم زل زد و چیزی دستگیرش نشد، شاید بر تعجبش افزون تر شد.
چند سال بعد او در گفت گویی دوستان و چرب و شیرین از من خواست مقاله اش را به سردبیر نشریه ای بدم چاپ کند، سردبیری که لطف و محبتی به من داشت و به گمان استاد، روی مرا زمین نمی انداخت. روزی که یادداشت سردبیر را به او نشان دادم که نوشته بود: با کمال تاسف این مقاله از استادی با آن نام و اوازه قابل چاپ نیست، یا عبارتی غریب به این مضمون، چند بار روی صندلیش جا به جا شد. آن وقت من توی چشمانش زل زدم و هرچه بیشتر زل زدم، نفهمیدم که خشم، نفرت، تحقیر، اندوه، تمسخر می بینم یا احساس های دیگر.

.

کار کردن در محیطی که احساس کنی دانش و مهارت و تجربه ات باید بیش از آن باشد که هست، و مدیر سخت گیری هم بالای سرت باشد که مدام به تو نیش و سقلمه بزند و عیب ها و کاستی هایت را پیش رویت بگذارد یا به رخت بکشد، نه خوشایند است و تحمل کردن آن کاری آسان. وقتی اولین کارم را همراه با یادداشت گزنده ای پس دادند، و ناگزیر شدم آن را با هر چه در توانم بود بازنگری و بازنگاری کنم، در حالی که کارکنان قدیمی از کنارم می گذشتند و عرق ریختنم را می دیدند …
… اگر همکاران معرفتی نشان داده و ندایی به من داده بودند، حتما چند اصل را که نمی دانستم، می آموختم و مراعات می کردم، و یادداشت شماتت بار دریافت نمی کردم.
کار در موسسه های انتشاراتی، که توجه به جزئیات بسیار و اعمال دقت در جزئیات از ضرورت های آن است، به ویژه در ماه های نخست، دشوار است. اما مصمم بودم بر کارها مسلط شوم، و علاقه مند بودم یاد بگیرم. به تجربه آموخته بودم که خود اموزی، موثرترین راه تغییر است. از تجربه خدمت نظام، ثدری صبر و تحمل هم آموخته بودم که پیش از آن کمبودش را در خود حس می کردم.
اطمینان داشتم که شکیبایی، کار، مداومت، هدف گذاری، یادداشت برداری دقیق، و داشتن برنام منظم روزانه، و از کف ندادن وقت، سرانجام بر دشواری ها چیره می شوند.
نیز با خودم عهد بستم که اگر تازه کاری را بعد ها به من سپردند، برنامه کار او را طوری تنظیم کنم که محرک های دیگری او را پیش براند، نه نیش و سقلمه شماتت.

.

در خلال سبک سنگین کردن علاقه های متنوعم در آغاز دوره خانه نشینی، به نکته ای ساده ، اما از دیدگاه خودم تعیین کننده رسیدم. برای چه کاری حاضرم ساعت های طولانی روی صندلی ام قرار بگیرم، از پشت میز کار بلند نشوم، و در عین حال احساس خستگی نکنم و لذت ببرم؟
به پاسخ که رسیدم، دفتر ورق خورد، عینکم عوض شد، و کوره راه تازه ای در برابرم پدیدار گردید که نمی دانستم به کجا می رود.

.

یک روز صبح، ایون، مدیر رده بالاتر [شرکت مایکروسافت]، مرا به دفترش خواست. چهره خندان، چشمان سبز زیبا، نگاه هوشمندانه همراه با مهربانی، و برخی حرکت های شیطنت آمیز کودک واردش از جمله بارزترین ویژگی های او بود.
ایون نخستین مدیرم در سراسر دوره های کاریم بود که همه مراحل مدیریت را از پایین ترین رده تا بالا به راستی و به درستی سپری کرده بود، و از این رو به همه کارهای شاخه مدیریتش تسلط کامل داشت. او مسائل و مشکلات هر کاری را در هر سطحی به خوبی و بدون هیچ توضیحی درک می کرد، حتی به ابزارهای ماشینی شاخه مدیریتش، که شمار آنها بسیار زیاد بود، چنان تسلطی داشت که اگر ضرورت تعمیر پیش می امد و تعمیرکار دیر می رسید، آستینش را بالا می زد و چیره دستانه خود تعمیر می کرد. در عمر چنین مدیر مسلطی، و با چنین روحیه شاد و روی خوشی ندیده بودم.
در دل به خود می گفتم :« این اولین مدیری است که تو در عمرت از ته دل دوست داری! اگر استاد برای مدیریت می خواهی، از او و روش و منش بیاموز!» پیش از آن ، گاه به خود گفته بودم :« مشکل در توست، بالاخره از میان این همه مدیر، نمی شود یک نفر پیدا نشود که به معنای درست کلمه مدیر نباشد» و البته نبود، یا به ندرت یافت می شد.

.

جستار:

برداشتی آزاد از کتاب “استادان و نا استادانم”
این کتاب برای کسانی نوشته شده است که دغدغه آموزاندن و آموختن دارند. عشق به آموختن را چه کسانی و چگونه در دل هایی بر می افروزند؟ میل به آموختن را چه کسانی و چگونه در دل هایی می میرانند؟ مرز میان استادی و نا استادی کجاست؟ آیا اگر ما استادان دیگری می داشتیم، یا تاثیر گذارانی که علاقه های عمیق و استاداد های ما را در می یافتند و ما را به مسیرهای خودمان سوق می دادند، اکنون همان بودیم که هستیم؟ آموزش گران راستین، انگیزش گران راستین اند، آن ها کاشف، هدایت گر، الهام بخش و نیرودهنده انگیزه هایی هستند که سرچشمه همه آفرینش ها، ره گشایی ها، و ساختن هاست.
در این کتاب، با تجربه های شخصی و دست اول نویسنده ای آشنا می شوید که با زبانی ساده و بی پرده از کسانی سخن می گیود که راه می گشودند، و کسانی که بن بست می ساختند. شریک شدن در این تجربه ها شاید راهی به سوی شناختن بهتر این واقعیت باز کند که مسیرهای آینده در گرو گشوده شدن انواع راه هاست.


پی نوشت:

دیروز بعد از مدتی طولانی دانشگاه رفتم. با یکی از استادان عزیز، بزرگوار و البته با سواد دانشگاه گپ و گفت و گوی دوستانه ای داشتم. این استاد قبلا تعریف کرده بود که اجازه نداده بود فرزندش به مدرسه بره و در طول سال صرفا برای امتحان دادن و چند جلسه ای هم محض تنوع به مدرسه رفته بود.
دوره کارشناسی رو به تازگی تمام کرده و کارشناسی ارشد هم قبول شد. اما استاد اجازه نداده بود که ارشد و ادامه بده و تشویقش کرده بود به مارکتینگ و اتکا به دانش خودش. خیلی زود هم جواب گرفت. یه نمونه مثال هم زد که در عرض ۲۴ ساعت تونسته بود با فروش چند تا محصول دست ساز -البته حرفه ای و تلفیقی از چند هنر- چند میلیونی درآمد داشته باشه.
البته این استاد بارها در کلاس درس هم گفته بود که اگر دنبال کار علمی هستید یا دنبال نون در اوردن از مدرک تحصیلی، دانشگاه چیزی برای شما نداره. هر دوی اینها در بیرون دانشگاه با کیفیت بیشتری هم هست.
استادی که خودش هئیت علمی هست و فرزندش و از ادامه تحصیل در دانشگاه باز می داره، نشون می ده وضیعت دانشگاه های ما فاجعه امیز تر از اونی هست که ما به عنوان دانشجو بهش نگاه می کنیم.

وقتی شروع به مطالعه ی این کتاب کردم، هنوز به صفحه ی ۲۰ نرسیده بودم که حسرت خوردم، چرا آن زمانی که استاد خستو این کتاب و معرفی کرد، کتاب و نخوندم. البته همون موقع کتاب و تهیه کردم، ولی رفت توی لیست کتاب هایی که باید خوانده شود. با الویت نا معلوم. ای کاش این کتاب و قبل از ورود به دوره کارشناسی می خوندم.

این کتاب نه خاطره است، و نه داستان. یک کتاب خود آموز با سرنخ های بسیار زیاد. نکات کلیدی برای آموختن، آموزش دادن و زندگی کردن. نکاتی که هر کس به دنبال اصلاح وضعیت نابسامان خویش هست، به راحتی می تواند سرنخی از کتاب را به دست گرفته و امورش را اصلاح نماید.


نظر بدهید